Qajarieh, Articles by Fatemeh Ghaziha
  
لینک های روزانه
    آمار بازدید
    کفن و کافور و سایر چیزها حاضر نبود. عضدالملك فرستاد ا اسباب کفن و دفن خودش را محرمانه آوردند. .. طاقه شال حاضر نبود. سوزنی ترمه که در اطاق برلیان روي تشك شاه انداخته بود برداشته شکافتند و روی نعش انداختند، نایب السلطنه بعد از فوت شاه که مطلع شده بلادرنگ در اندرون خانه اش مخفی شده است. می¬گوید نخواهم آمد و به من دخلی ندارد. ،اصرارمی کنندبلکه بیاید و در وقت شستن و کفن کردن حاضر باشد نمی آید و به آدمش می¬گوید در را قفل کند. مردم امروز او را تف و لعنت می کردند
    جزئیاتی از روز قتل ناصرالدین شاه به روایت
    عین السلطنه سالور(تلخیص)
    روز جمعه ۱۷ شهر ذیقعده ۱۳۱۳ : امروز را خانه معتضدالسلطنه دعوت داشتیم، در باغ مدتها گردش کردیم. به صحبت جشن و گردش شبهای چراغان و کمی بازی شطرنج گذشت. ناهار خوردیم. یك دفعه آدم معتضد آمد ، جلو رفته مطلبی در گوش معتضد السلطنه گفت. معتضد واضح گفت. میگویند شاه را در حضرت عبدالعظيم زخم زده اند، برویم درب خانه(دربار) ،حالا متصل نوکرها خبر می دهند از بستن بازار و دكانها و نبودن نان و آشوب شهر،خانه آمدیم. نوکرها را جمع کرده دو سه نفر عقب نان و گوشت فرستادم. بعد سوار شده به سمت درب خانه رفتیم. زن و مرد در کوچه زیاد بود. تمام نجوی می¬کردند. دکانهای نانوانی و قصابی جمعیت بود. افخم الدوله را دیدم که از درب خانه آمده بود چنین روایت کرد که ... با محمدحسن میرزا طاقنما نشسته بعضی که از باغ مراجعت کردند دیدیم. همه می¬گفتند الحمدلِله عیبی ندارد. من محرمانه از ناظم الاطباء میرزا علی اکبر خان پرسیدم گفت نقلی نیست. گفتم پس تو کجا می¬روی؟ گفت می¬روم دوا بیاورم.
    اما تفصيل اتفاق امروز این بود که میرزارضا نام کرمانی که سابقا محترم و وقتی استیفای کرمان را داشت و دو سال قبل جزو بابیها گرفتار شده بود و قزوین بردند و شش ماه در خانه صدراعظم متحصن یا حبس بود، بعد مرخص شده [بود]، در حضرت عبدالعظیم در میان بین الحرمین یعنی فاصله و دالان بین حضرت عبدالعظيم و امامزاده حمزه ایستاده بود. اعليحضرت در ساعت چهار و نیم یا پنج از دسته گذشته به زیارت رفته وقت عبور از آن دالان شخص میرزا رضا آنجا نشسته بوده. کسی او را مزاحم نشده شاه که می¬گذرد يك مرتبه بلندشده یك تير طپانچه خالی می کند. هنگام شلیک تیر دوم، صدر اعظم که برابر شاه بوده زیر دست اوزده سر طپانچه بالا شده به طاق می¬خورد و فورا دستگیر می¬شود. شاه همانجا افتاده ،بعد صحن را قرق کرده كالسكه شاه را در صحن آورده سوار می¬کنند. صدراعظم و يك نفر دیگر هم در کالسکه نشسته شاه را به عجله تمام شهر می آورند. حیاط تخت مرمر را خلوت کرده شاه را به باغ و عمارت داخل می-کنند. گلوله طپانچه معلوم شد که از ران پائین تر و از ناف بالاتر نخورده.
    .. . قضا را امروز شاهزاده آقای بیچاره زیارت حضرت عبدالعظیم رفته بود. معین دفتر از قول او حکایت می کرد که ما در سر مقبره مرحوم وزیر نشسته بودیم گفتند شاه می-آید. بلند شده ایستادیم که تماشا کنیم در این بین صدای دو تیر طپانچه آمد و همهمه غریبی راه افتاد. مردم را بنا کردند از صحن بیرون کردن. گمان من این که در سر مقبرة جيران واقع شده و شاه آنجا بود. جیران فرو غ السلطنه زن جميلة محترمة محبوب القلوب شاه [بود]. تمام زن و مرد را بیرون کردند ما چهار نفر بودیم.من در پشت صندوقی مخفی شدم ،آن سه نفر را بیرون کردند. در این بین یك نفر که عمامه شال و لباده سفید پوشیده بود از حرم بیرون آورده چوب و چماق بود که به سرش می¬زدند. گفتند این طپانچه به شاه در کرده. بعد يك نفر آمد که نزنید، بگذارید بماند. بردند در یکی از قهوه خانه های مقابر حبس کردند. بعد از ساعتی شاه را بر يك صندلی بزرگ دسته دار که رویش کتان راه راه بود گذاشته چهار نفر مرد بلند کرده می بردند. شاه به حال مغشوش بود. بعد صحبت در صحن زیاد شد و صندلی شاه را آورده نزديك حوض خون زیاد از صندلی ریخت و در حوض شستند. ما به حال خراب بیرون آمده سوار شده آمدیم.
    این را هم افخم الدوله گفت که بعد از آوردن شاه حاجب الدوله و دیگران جمع شده و تمام ریشهای میرزا رضا را کنده و بعد حاجب الدوله با چاقوچند جای بدن او را سوراخ کرده که راست بگو چند نفر بودید و با که این قرار و مدار را گذاشتید. او هم راست یا دروغ سیزده نفر را اسم برده و ثبت کرده اند. فردای آن روز(شنبه ۱۸ شهر ذیقعد ه روزی نامبارک و شوم بود.
    دو ساعت از دسته گذشته پیغام دادند که شاه مرحوم شده زودتر بیایید. لباس سیاه پوشیده سوار شده رفتم. بعد شنیدم که در همان حضرت عبدالعظیم شاه شهید شده است و نعش او را به قسم خو بی صدراعظم به شهر آوردهT تا ساعت سه خون بند نمی آمده. بعد فتیله گذاشته و در نارنجستان در حوض بلور ،حاجی فریدون میرزا و حاجی حیدر دلاک مخصوص شستند. کفن و کافور و سایر چیزها حاضر نبود. عضدالملك بعد از گریه زیاد و کندن ریش و کلاه زمین زدن فرستاد از خانه خودش اسباب کفن و دفن خودش را محرمانه آوردند. بعد از کفن کردن، صدراعظم با آجودان مخصوص روی پای شاه افتاده انقلاب و گريه شدیدی برای همه حاصل شد. طاقه شال حاضر نبود. سوزنی ترمه که در اطاق برلیان روي تشك شاه انداخته بود برداشته شکافتند و روی نعش انداختندبعد درب اندرون را باز کرده زنها بیرون آمده گریه و زاری زیاد کردند. بعد از ساعتی هر قسم بود زنها را بیرون کردند. رفتیم نعش را خودمان بلند کردیم. در همان اتاق نشیمن شاه که اسمش برلیان است روی میز بزرگی گذاشتیم. ، صدراعظم ماند و من و ملك آرا آمدیم.
    بعد از ناهار من درب خانه رفتم. اغلب درباریان بودند. صدراعظم و شاهزادگان در عمارت شمس العماره بودند.چراغهای زیاد و اسبابهای جشن احوال آدم را منقلب می-کرد. جمعی نزدیك شمس العاره روی نیمکت نشسته بودند. محمدحسن میرزا که آنجا بودگفت صبح آمدیم دو تلگراف از مظفرالدین شاه آمده که شاهزادگان با جناب صدراعظم از صبح تا شب همه روز در عمارت حاضر شده اسباب نظم و امنیت شهر را فراهم بیاورند تا وی به تهران بیاید. بعد سر نعش رفتیم. صدراعظم و بعضیها زبان گرفته گريه زیادی کردند. بعد نعش را بلند کرده در تكية دو لت جائی که ِدیر است امانت گذاشتند. امام جمعه نماز کرده مجددا صدراعظم کلاه خود را زمین زده گریه شدیدی به مردم دست داد. الان هم مشغول ساختن مقبره هستند. امام جمعه رفت که در مسجدشاه درگذشت شاه شهید و جلوس مظفرالدین شاه را اعلان نماید. تمام کار الان به دست صدر اعظم است و حقیقتا مردی کامل و عاقل و پُردل است.
    بعدبا محمدحسن میرزا رفتیم به تماشای میرزا رضای پدر سوخته، دراز کشیده یک دست خود را زیر سرش گذاشته بود و سرش را دستمالی سفید بسته بود. زنجیر کوچک بلندی مثل زنجیر سگ گردنش بسته بودند، از چشش معلوم بود که قاتل است. دو سه تف انداختیم. هیچ ملتفت نشد و هیچ نگفت. لاغر و ضعيف اندام و دماغ دراز داشت، به سن چهل و چهل و پنج است. ریشش را کنده بودند و کوسه شده بود. بعد خبر آمد که در مسجد جمعیت بقدری زیاد بود که صحن و حیاط و جلوخان مسجد جای سوزن انداختن نبود. آقا نماز کرده و در وسط صحن به منبر رفته دوسه کلمه که فرمودند گریه مهلت نداده آقا شیخ مهدی واعظ بالا رفته از فوت شاه شهید و جلوس شاه جدید گفت، بعد شرافت ظهر روز جمعه و شهیدشدن شاه در آن ساعت در توی حرم مبارک به دست همچو ظالمی را گفت. گریه شدیدی به مردم دست داد . بعد از زاری و شیون و گریه ها مردم را بر نظم و امنیت و آسودگی ترغیب کرده، در عمل نان و گوشت، اطمينانها داده پائین آمد. الحمدلِله شهر منظم و مردم در کمال آسودگی هستند.
    غریب تر و عجیب تر از این حکایت، حکایت مخفی شدن نایب السلطنه و نیامدن اوست. از فوت شاه که مطلع شده بلادرنگ در اندرون خانه اش مخفی شده است.بعد از جمع شدن شاهزادگان، حاجي بهاءالدوله را برای احضار او روانه می کنند.می¬رود هرچه به نایب السلطنه اصرار می¬کند و نصیحت می¬کند اثری نمی¬بخشد و آقا می¬گوید نخواهم آمد و به من دخلی ندارد.حاجی برمی¬گردد ،مجددا روانه اش می¬کنند بلکه بیاید و در وقت شستن و کفن کردن حاضر باشد و در کار و نظم شهر دخیل شود. دوباره می¬روند، بعد از گفتگوها زیر دست آنها زده به اندرون می رود و به آدمش می¬گوید در را قفل کند. بازگشته تفصیل را بیان می¬کنند. جبن و بی دلي نایب السلطنه معلوم همه بود آشکار تر شد. حقیقت کاری از این بدتر نمی شد همچو پدری تلف شود و فرزندش بالای نعش او نیاید. حیف از این نعمت و مکنت که به او بخشید و رسانید. تف به همچو پسر. تمام مردم امروز او را تف و لعنت می کردند. به وضوح از این حرکت بد می¬گفتند. بعد هم معلوم شد به شاه جدید نامه ای نوشته سراپا تملق و چاپلوسی، عنوان تصدق خاکپای جواهرآسای مبارکت شوم. همه جا چاکر خانه زاد، غلام بی مقدار، عبد ذلیل نوشته بود. خیلی اظهار چاکری و جانفشانی کرده بود. این همان نایب السلطنه است که سال قبل می¬گفت دیدن اخوی می¬روم و ولیعهد را در مجلس خود «پسره، خطاب می¬کرد و حضوراً اخوی می گفت....
    روزنامه خاطرات عین السلطنه سالور ، به کوشش مسعود سالور، ایرج افشار ، تلخیص صص 931-935
    جمعه ۴ شهريور ۱۴۰۱ ساعت ۷:۵۶
    نظرات



    نمایش ایمیل به مخاطبین





    نمایش نظر در سایت