Qajarieh, Articles by Fatemeh Ghaziha
  
لینک های روزانه
    تصویر باغبان باشی خواهر رخساره

    ....پدر بیچاره من درین روزها خود را بدبخت ترین سلطان های عالم تصور می کرد و به کلی عنان اختیار را از دست داده بود. ......عجب درین بود که این دختر دوازده ساله، به پدر من اظهار عشق وتعلق کرده بود. و این دختر، عشق خودرا با کارهای کودکانه که از روی کمال صداقت و درستی بود اثبات می نمود....
    ماه رخساره، آخرین عشق ناصرالدین شاه به روایت تاج السلطنه
    ..در همین ایام پدر من عشق پیدا کرده بود به دختر دوازده ساله ای که خواهرزن او بود. دختر همان باغبان که دختر اولش (باغبانباشی )شريك سلطنت ایران، ودختر دومش میرفت که در شرکت توسعه بدهد. این خواهر همان زنی بود که سال ها مورد الطاف ملوکانه واقع، و هرچه می خواست می کرد. دختری بود سرخ و سفید، باچشمهای سیاه درشت. دیوانه و دارای تقاضاهای عجیب. اسم او «ماه رخساره"، و بی اندازه مطبوع بود. زبانش شیرین و کلماتش نمکین بود، اول این عشق يك هوس وخیالی بود؛ کم کم میرفت که خیلی بزرگ بشود. و خواهر بزرگش حسود و بی اندازه درین موضوع لجوج بود. در اول چون تصور نمی کرد میل شاهانه به این سرعت ترقی کند، خودش اسباب بود برای اتصال. پس ازینکه میل را منجر به عشق و نزديك به جنون دید، دیوانه وار بنای هیاهو را گذاشته، شروع به حرکات زنانه نمود. در اول از طرف پدرم چندان اعتنایی به حرکات او نشد. لیکن، بالاخره مجبور شد که ثالثی درین بین داشته باشد که این کار را به طور خوش وبدون صدا اصلاح نماید. و هر روز این زن مورد تلطفات بی اندازه و مراحم ملوکانه واقع می شد. پول های گزاف، جواهرات گرانبها برای او فرستاده می شد. ولی، اوهر چند سلطان را خاضع تر و بیچاره تر می دید، بر شدت و حدت حرکات نالایق افزوده؛ راه و طريق معاشرت بیچاره پدرم را با خواهرش مسدودمی نمود. عمارتهای عالی جدا به او مرحمت شد. ملكهای پرمنفعت به او داده می شد. خانه های عالی خریده شد. هيچ يك اثری در وجود او نکرد. پدر بیچاره من درین روزها خود را بدبخت ترین سلطان های عالم تصور می کرد و به کلی عنان اختیار را از دست داده بود. به دلتنگی اعليحضرت سلطان، مطلب به قدری پراهمیت شده بود که در هر گوشه و کناری صحبت ازین قضیه بود. عجب درین بود که این دختر دوازده ساله، به پدر من اظهار عشق وتعلق کرده بود. و این دختر، عشق خودرا با کارهای کودکانه که از روی کمال صداقت و درستی بود اثبات می نمود. مثلا: با منع وجرى که از طرف خواهر بزرگش می دید، باز وقتی که پدرم را می دید، دوان دوان خودرا به آغوش او انداخته و با گریه می گفت: «آها آمدی؟ خوب کردی آمدی.امروز ده مرتبه بیشتر کتک زدند، برای اینکه دل من برای تو تنگ شده بود و برای تو گریه کرده، عکس تورا می بوسیدم!»
    و خوب می دیدم این کلمات ساده چه اثری به قلب این بیچاره می کند، وچطور عشق را با ابهت سلطنت می خواهد جلو بگیرد. آخ که بی اختیار پدر بیچاره من او را در حضور همه می بوسید و می گفت: «تو شاه را دوست بدار عزیز من، که شاه هم ترا دوست میدارد.آن وقت، این دختر بنای بازی [و] حرکات بچگانه را گذاشته، با سروصورت پدر من بازی می کرد و خود را در آغوش اوافکنده، می خوابید. به محض اینکه او را از پدرم می خواستند دور بکنند، ناله [و] گریه را شروع می کرد.
    آه! معلم عزیز من! اینجا به نظر استحقار به پدر من نگاه نکنی! زیرا که او درین -عشق، مضطر بود. این بیچاره سلاطین، اول بدبخت روی کره هستند. زیرا که از بدو طفولیت، جز دروغ و تملق و ریا ندیده و نشنیده اند. هرکس به آنها تعظیم کرده، یا از ترس بوده یا از احتیاج. هرکس به ایشان محبت کرده، یا پول خواسته یا جواهر. هر کس به آنها خدمت کرده، یا حکومت خواسته یا امتیاز. پس، عجب نیست که در مقابل تمام حرف های مردم که ریا وتقلب و تمام مسموم بوده، این پدر من ب خنده های صادقانه این طفل دل بسته و عشق او را درین آخر عمر قبول کرده، و در مقابل چنان عشق شدیدی به او عوض داده. این دو عشق که یکی از صداقت و دیگری از عدم اعتماد به خلق ظاهر شده بود، قدرت و استقلال فوق تصوری به خواهر بزرگ این دختر داده و در واقع، سلطان حقیقی ایران در آن زمان، این زن بود. هرچه می خواست می کرد. هرچه می خواست می گفت.
    درین هرج و مرج غریبی که از عشق زنی در دربار به این عظمت تولید شده بود، منتظرین چنین روزی فرصت پیدا کرده و میدان را خالی دیده، اسب دوانی را شروع نموده بودند. این انقلاب خیال واین آشوب حال، برای پدرم مجال رسیدگی به امورات باقی نگذاشته ومهام رشته ی سلطنت به دست دو نفر افتاده بود، این دو نفر باهم ضد ودشمن ومتغایر بودند: یکی برادرم نایب السلطنه بود، یکی میرزاعلی اصغر خان صدراعظم، و این صدراعظم وشخص اول مملکت، نوه "زال» يک گبر بوده است؛ و از طرف مادری هم یهودی. پدرش در اوایل سلطنت پدرم، آبدار و خیلی بی عرضه بوده است. کم کم، در آبدارخانه ترقی کرده، به مرور ایام امین السلطان می شود. و تعجب نکنید ازینکه پسر زال در دربار سلطنت ایران، امین السلطان بشود. زیرا که پدر من یکی از پولیتیکات عظیمی که برای استقلال سلطنتش به خاطرش رسیده بود، این بود: اشخاص پست بی علم را مصدر کار نماید. گویا تاریخ (رولسیون فرانسه) را زیاد خوانده بوده است که خانواده های بزرگ را باید مضمحل و نابود کرد، واقتدار علم را با جهل نیست و نابود ساخت. غافل ازینکه: جهل يك مدتی رواج، و پس از آن علم به هر نحوی که شده ظهور نموده، اثرات خود را خواهد بخشید. مثل اینکه: وقتی که ِمهر فروزان از ساحت سپهر به نهان خانه مغرب می خرامد ودر اعماق افق بیکران از انظار ما ناپدید می شود، روی زمین را تاریکی وسیاهی فرا می گیرد. اما، آهوی خاوری بامدادان با چهره درخشان سراز حجله آتشین برآورده ،عالم را در امواج اشعه زرین خویش غرق می کند. پدر من از دست حرکات مستبدانه این زنی که محبوب و مطبوعش بود و او را از تمام قلب دوست می داشت و امروزه بدبختانه به خواهر کوچک این زن عشق پیدا کرده بود، تنگ آمده؛ خودرا از گفتگوی رو به رو خسته شده، این کار را رسمیت داده ، همین صدراعظم خوش نیت را اسباب اصلاح کار قرار داده، اجازه داده بود که با این زن که به همان اسم پدرش ذکر میشد و او را باغبانباشی می گفتند، گفتگو کرده، به هر نحوی که هست اورا رضا نماید که پدرم خواهر او را تزویج نماید. صدراعظم ازین پیش آمد خوشحال، وقبول می کند.. این شخصی که امین۔السلطان مملکت وسلطنت بود؛این شخصی که نام وجان ما و ناموس مملکت درد ست او بود؛ این شخصی که به قدری طرف اعتماد حضرت سلطان بود که اجازه ورود به حرمسرا به او داده شده بود؛ این شخص نجیب نمك شناس، این شخص خیرخواه، در مواقع مذاکره چنان به استادی با این زن پدر بیچاره من محبت می کرد که عاقل ترین زنها البته فریب خورده، اسرار خود را بروز می دهند. ودر ضمن ماموریت مصلحانه خود، این صدراعظم شریر تمام مطالب دولتی را ازین خانم بیچاره کشف؛ واین بیچاره زن غفلت ازین داشت که این جواب سؤالات، بالاخره پرده خون آلودی به او نشان خواهد داد.و از آنجایی که این خانم طرف مهر واعتماد فوق العاده پدر من بود، در مواقع خواندن و مطالعه کاغذجات مهم، این زن چراغ پشت سر پدر من نگاه می داشت. پدرم گمان نمی کرد او می تواند اقسام خطوط را بخواند یا از شدت محبت، تصور نمی کرد هیچ وقت این زن اسرار مملکتی را بروز بدهد. چندان در قید نبود و تمام این کاغذها که شب به طور محرمانه در اتاق تنها پدرم مطالعه می کرد. فردا، این صدراعظم در طی مذاکرات خود، ازین خانم بیچاره استخراج می کرد. ودر ضمن، استفاده برده، دامنه شیطنت خودرا برای انهدام پدر بیچاره وسعت میداد. در ضمن اینکه ازین طرف مشغول کار بود، دو نفر دختری که باهم خواهر بودند، یکی موسوم به فاطمه و دیگری نصرت، این دو دختر را محرك شد که به حرمسرای به خدمتکاری آمده، راپرتهای شبانه روز را به او بدهند.
    ریاست و پول و پارك واقتدار، البته نمك خوارگی را محو می کند؛ ظلم، جور، خونریزی، تعدی، قساوت قلب می آورد. حکم سریع الاجرا، تعظيم، احترامات فوق شئونات غیر منتظره، سبعت می آورد. هیچ شکایتی و ملامتی به این شخص حريص جاه طلب نباید کرد اگر برای خاطر دام ظلم و ریاست خود، پدرم را قربانی کرد. بلکه، باید از پدر شکایت کرد که چرا باید شخص اول وصدر اعظم ایجاد کرده، مملکت را خراب، خودرا مقتول ساخته، آینده ایران را تاريك نماید. اگر این صدراعظم کسی بود که از روی استحقاق صدر اعظم، پدر و مادرش خانواده و خودش تحصیل کرده، حقوق خوانده بود؛شاید خیانت فطرتش کمتر: اگر به ولی نعمت خیانت می کرد، به ملت نمی کرد. اگر سلطان را خونخوار تصور می نمود، واجب القتل میدانست، زارع بیچاره رنجبر بدبخت را به اجانب نمی فروخت. اسم خیانت را گناه عظیم می شمرد، چه درباره دولت چه در باره مملکت. افسوس که يك نفر عوام ساده لوح جاه طلب شریری بود و از هیچ زحمتی در باره ایران کوتاهی نکرد .
    در همین ایام، پس از استخراج مطالب مهمه و پس از اینکه این قصه را چندماهی طول داد. بالاخر ه این خانم [را] راضی کرده که پدرم خواهرش را تزویج کند؛ لیگ، به شرایط بسیار، از جمله شرایط یکی این بود که پس از تزویج پدر من باید ماهر خسار را در حرمسرا نگاه ندارد و در خارج برای او منزل بگیرند. نقشه ای عجیب و غریبی بود. بالاخره موفق شد. این پدر بیچاره من که کورکورانه و نفهمیده تمام اسرار سلطنتی را به این صدر اعظم خائن بروز می داد، این نقشه اخیر را یک همراهی عظیمی درباره خود فرض کرد و قبول کرد که پدر من بگوید که در خارج او را نگاه دارد. چون زنها می گویند: شوهر جانشان هرچه میل دارد، در خارج بکند و روبه روی ما نکند. غافل از اینکه: جان و مال این شوهر به اضافه آبرو در خارج باید است و یار در منزل بود..
    باری، منزلی در خارج ترتیب داده، این دختر را صیغه کرده، به آن خانه بردند.. و نقطه نظر این صدر اعظم، ازین خارج شدن ماهرخسار از حرم، چه بود؟ عمده مقصودش این بود: چون پدر من سلطان است، روزها نمی تواند از کار مملكتي سر پیچ شده در انظار مردم به خانه ی معشوق رفته، مشغول عیش شود؟ ناچار، شب ها می رود. اگر روز آمد و شد کرده که این صدراعظم به رعیت بگوید: سلطان شما لاابالی... فلان است، صبح تا شام تمام کار مملکتی را رها کرده، مشغول تفریح است، این نکته را پدر بیجاره ملتفت شد وشبها بنای مراوده گذاشت. ناچار در شب اساس سلطنتي همراه ندارد، مواظب ندارد، تنها با یک نفر پیشخدمت با يك کالسکه معمولی خواهد رفت ... درین میان«قرن؛ شاه نزد یك، و می رفت که پس از چند ماه دیگر شروع شود؛ تمام خانمها مشغول تهیه و تدارك قرن. بواسطه اصلاح بین شاه و ماهرخسار و موفق شدن پدرم به این کار، آن کدورت غمناکی که چند ماهی بود همه را فراگرفته محو، دوباره آن حال بشاشت و خوشحالی شروع، زندگانی را از سر گرفته، دربار جدیدی احداث شده بود. این پدر عزیز من به قدری مسرور و خوشحال بود، که حد وحصری براو متصور نبود، با تمام مهمانان ، یکسان لطف و مرحمت می نمود. هرچه می خواستند می داد و به هیچ قسمی نمی توانست مسرت خودش را مخفی دارد ،على الخصوص در مواقعی که به او رقعه عاشقانه می رسید بجای عر یضجات پر تقاضا.....

    خاطرات تاج السلطنه ، به کوشش منصوره اتحادیه، سیروس سعدوندیان، تهران:نشر تاریخ ایران، 1361 ، فشرده ای از صص39-52
    چهارشنبه ۸ مرداد ۱۳۹۹ ساعت ۶:۱۴
    نظرات



    نمایش ایمیل به مخاطبین





    نمایش نظر در سایت